تبليغاتX
با من غریبگی نکن

با من غریبگی نکن

اینه زندگی من(قسمت نهم)

چند روزی بود که او با من بد شده بود ....

مدام بهانه می آورد و ...

کمتر حرف می زد ....

همیشه در خود غرق می شد و به من هم چیزی نمی گفت .....

و جواب سوالهای من را هم نمی داد .

فکر های خیلی بدی به سراغم می آمدند ...

تنهایی .... فکر جدایی ....

حالم بد بود به هم ریخته بودم ....

به دنبال بهانه ای بودم که با کسی دعوا کنم و

خودم را خالی کنم .

مدام در خانه سر و صدا می کردم ....

کم حوصله شده بودم و

خودم هم نمی دانستم که چه می خواهم .

هیچ چیز آرامم نمی کرد ....

حتی وقتی یا او هم حرف می زدم ....

بیشتر پاپیچش می شدم ....

و او را اذیت می کردم .

در میان صحبتهایش به خاطر هر حرفش که شاید فقط از نظر من بد بود ...

تلفن را قطع می کردم ......

و باز این او بود که برایم زنگ می زد و عذر خواهی می کرد .

و من هم نمی بخشیدمش تا بیشتر نازم را بخرد .

و او هم همان میکرد و من لذت می بردم .

او نیز به مانند من بود ....

روز به روز بیشتر اذیتم می کرد .

خیلی خسته شده بودم ....

خود را تنها می دیدم

نمی دانستم که باید چه کنم؟؟؟؟؟

هربار که حرف می زدیم

خدا نمی کرد که من کمی حواسم پرت میشد یا

کسی پشت خط تلفنم می آمد ....

آنگاه همه چی بهم می ریخت.

حس می کردم می خواهد بیشتر با او باشم ....

بیشتر وابسته اش باشم .....

حس می کردم می خواهد بشتر وقتم را برایش بگذرام ...

اما چگونه؟؟؟؟؟

مگر نمی دید که چگونه دوسش می دارم ....

و تا چه اندازه به او دلبستگی دارم ؟؟؟؟

آیا من هم نیازهایی نداشتم ؟؟؟؟

اما باید کاری می کردم ....

باید رابطه ام را باهمه کمتر می کردم و

شاید باید تمام وقتم را برای او می گذاشتم .....

و حتی باید با او نیز کمتر صحبت می کردم و

شاید بهتر که اصلا صحبت نمی کردم .

اما به چه بهانه ای باید به او این قضیه را می گفتم ؟؟؟؟

آخر من به او گفته بودم که دوسش دارم و

ما خیلی زیاد باهم حرف میزدیم .....

او به من بیش از اندازه وابسته بود .

چه بهانه ای باید می آوردم؟؟؟

هر بهانه ای که می آوردم خود را خراب و بد می کردم

و می دانستم که هر دلیلی بیاورم او قبول نمی کند .

در همین فکرها بودم که روزی او با من تماس گرفت ....

حرفهای خیلی عجیب و سختی میزد ....

می گفت که بهتر است دیگر ما با هم نباشیم

می گفت ما با هم متناسب نیستیم ....

می گفت که می خواهد از کنارم برود و

چندین دلیل بیخود آورد تا رفتنش را توجیح کند .

حرفهایی میزد که به نظر من همه آنها بهانه بودند .

اما .....

من اینگونه نمی خواستم

به او گفتم که چرا این چنین می کند؟؟؟؟

و او جواب درستی نمی داد .

خیلی ازش ناراحت بودم

اما نمی توانستم ناراحتی ام را از کارهایش به او بگویم.

چرا که من به واقع اسیرش بودم.

با خود گفتم که خوب است که لااقل او هست ....

او که عاشق من است ....

خواستم که با او حرف بزنم تا شاید بتوانم آرام شوم ...

کمی آرامتر شدم ....

اما بازهم از فکر او نمی توانستم بیرون بیایم .

با خود می گفتم که شاید به خاطر کارهای من است

شاید این حساسیت اوست که باعث شده از کارهای من برنجد ....

با خود می گفتم که شاید مقصر منم .

اما دلیلی برای مقصر بودن خود نمیافتم .

با خود گفتم که اگر برگردد دیگر کاری نمی کنم که باعث ناراحتی او شود

دیگر هیچ کس برایم مهم نیست .....

حتی او ....

و دیگر به او هم اجازه نمی دهم با در ارتباط باشد .......

حال به هر بهانه ای که باشد .

و ناگهان این بهانه را خود او به من داد ......

با انجام ندادن کاری که از او خواسته بودم آن را انجام بدهد ،

و با این بهانه از او خواستم که دیگر با من تماس نگیرد .

این حرفم برایش خیلی دردناک بود ......

مدام می خواست که ببخشمش .

گریه ها و التماس هایش برایم مهم نبود .....

من به او و احساس پاکش نیاز داشتم ،

اما فرصت و بهانه ای از این بهتر نمی توانستم بیابم .

شاید دلیل ناراحتی ام اهمیت زیادی نداشت اما ...

با خودم گفتم که شاید او هم نیز وقتی به من احتیاج داشته

من اشتباهی مرتکب شده ام و باعث رنجشش شده ام .

تلفن را برداشتم و برایش زنگ زدم و ....

کمی با او حرف زدم و از او خواستم که دلیل کارش را برایم بگوید .

از حرفهایش دانستم کارش دلیل خاصی نداشته ....

و شاید هم هیچ دلیلی نداشته ،

اما من به هرصورتی بود به او فهماندم که

می خواهم باز هم با او باشم و

او هم این را می دانست که همیشه

این من هستم که اشتیاق بیشتری به بودن با او دارم.

و او بعد دو روز ....

دوباره برگشت تا با هم باشیم .

 

پ.ن : ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زوزه باد  | 

اینه زندگی من(قسمت هشتم)

من با همه وجود با او بودم

ولی او را هم کنار خود می خواستم .....

نه برای خودم ، فقط برای

عشق و وابستگی بیش از حدش به من .

همیشه او را اذیت می کردم

زیاد به صحبتهایش گوش نمی دادم و جدیشان نمی گرفتم ........

و زمانی که با او حرف میزدم .....

انگار حرفهایش را نمی شنیدم و در عوض

فقط با خود فکر میکردم که آیا می شود

او نیز کمی به مانند او به من وابسته باشد و

کمی بیشتر به من محبت کند ...... ؟؟؟؟؟!!!!

آری من بیشتر اوقات در فکر او بودم و برایش غصه می خوردم .

او وجود خود من بود .

هر چند که دوست هم نداشتم

زیاد برایش ناراحت شوم .

اما انگاری خودم هم نمی توانستم

از فکر او بیرون بیایم و برایش غصه نخورم .

اوقاتی که می دیدم او با من بد می کند و

مدام در غم گذشته به سر می برد و

آن هم غمی همراه با سکوت که زیاد چیزی از آن نمی گفت

و فقط این من بودم که از او می خواستم حرف بزند ،

او را بیشتر اذیت می کردم و

به دنبال بهانه ای می گشتم

که کاری کنم به من محبت کند .

گاهی اوقات نیز به او می گفتم

که تو دوسم نداری ...... تو دیگه منو نمی خوای .....

و صدها بهانه دیگر .....

و او می گفت که اینگونه نیست .....

اما من حرف خود را تکرار می کردم

و می گفتم که تو دیگر عاشق من نیستی

با این حرفها و دیگر کارهایم ،

او بیشتر به من محبت می کرد .

هرچند که ما بیشتر با هم تلفنی حرف میزدیم اما

می توانستم به خوبی تصور کنم که

چگونه من را دوست می دارد و

 سعی در آن دارد که آن را به من اثبات کند ........

مدام می گفت دوستم دارد .....

می گفت بیا در آغوش من و فکر کن که در آغوش منی و

شروع می کرد به زدن حرفهای عاشقانه ای که

خالصانه و با همه عشقش بیان می کرد .

اما من نیازی به اثباتش نداشتم .......

چرا که همه اینها بهانه ای بود

برای کمتر فکر کردن و شاید

فراموش کردن او .

برای من او و عشقش به من اصلا اهمیت چندانی نداشت .......

چرا که من هرگز او را نمی دیدم و

در جلوی چشم من فقط و فقط او بود و

فقط می خواستم که با وجود او

به او زیاد فکر نکنم .....

من ظالمانه به همه محبت های او ،

همه محبتهای مادی و  معنویش توجهی نمی کردم

و فقط بوسیله او

سعی در پوشاندن نیازهای خود از طرف او داشتم .

همه محبت های بی دریغ و خالص او

هرگز برایم اهمیت نداشت و

هرگز باعث نمی شد که من او را فراموش کنم .

من او را با همه

خصوصیاتش دوست می داشتم .

اخلاقهایی که شاید بیشترشان خوب نبودند

اما من او را همه جور می خواستم .

اما در قبال او اینگونه نبودم .......

بیشتر به آن دست خصوصیات اخلاقی ای که

شاید نتوان گفت بد بودند ،

توجه می کردم و آن همه خوبیش را نمی دیدم  و

به سبب همان چند مورد بد و

دقت بیش از حد من روی آنها می گفتم که از

رفتارهای او خوشم نمی آید .

اما بازهم همه اینها بهانه بودند .....

چرا که من فقط او را واقعا از اعماق وجودم

دوست می داشتم .

اما در مورد او هرگز این چنین نبود .

 

پ.ن : ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زوزه باد  |